ا ی ن - ن ی ز - ب گ ذ ر د

 

18:1 - خانه - پنج شنبه - 6/8/89

 

ا ی ن - ن ی ز -  ب گ ذ ر د

 

اون شب  که زدم از خونه بیرون تا رفته باشم که رفته باشم برای همیشه ، تنها کسی که این قدرت را داشت مجابم کرده باشه برگردم و قبل از اذان صبح سرم رو توی خونه خودمون گذاشته باشم زمین ، شاید که نه ، فقط " تو " بودی !

مامی اینا هنوز نمی دونن اونشب اومدم پیش تو ..

 یادته قبل تر ها بهم گفته بودی باید حصارم رو شیشه ای کرده باشم نه سیمانی ؟؟

یادته اون شب بهم گفتی من رو که می بینی انگار خودت را دیدی ؟

یادته چقدر من واست تعریف کردم ؟؟ چقدر تو واسم تعریف کردی ؟

یادته ..

هیچی رو یادم نرفته خانوم !

قرار شد بیام پیشت .. تا ساخته باشیم ..

بعدش رو ولی که دیگه خبر نداری !

بعدش ..

هیچی !

تا دو سه ماه همه چی معلق شد و داشتم دست  و پام رو جمع میکردم واسه رفتن که دوباره قصه کوک شد ...

حالام زدم دیگه به رگ بی خیالی !

از جنس این نیز بگذرد ها !

منتظرم فقط درسم تموم بشه .. می دونی که چرایی شو ..

 

حالا ولی بهم میگی بی معرفت تا قرار گذاشته باشم یکشنبه صبح آوار شده باشم سرت !

بی معرفت ولی نه ..

حالا به خودت میگم چرایی شو !

دارم لحظه شماری می کنم تا یکشنبه ..

دلم خیلی برات تنگ شده ..

این نیز بگذرد ...

 

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید