ک و د ت ا

 

12:15 - 11/8/89 - سه شنبه - کتابخانه

 

ک و د ت ا

 

جلسه قبل بود که بهش گفتم ببین فکر کن یه زخمه ، تو هم پزشکی ...

می ترسم ! دردم میاد !

چه تو بهش نزدیک بشی و بخوای پانسمانش کنی ، چه خودم بخوام این کار رو کرده باشم !

 

انگار از وقتی قرار شد زوم کرده باشم روی خودم ، یکی داره به هر دلیلی مانع میشه ! فکر کن از آمپول می ترسی و باید بری حالا آمپول زده باشی به زور ! هی دست و پا می زنی و جیغ می کشی و گریه می کنی تا فرار کرده باشی ازش  ...

الانم همینه ...

دارم جیغ می زنم و گریه می کنم و دست و پا می زنم !

دفعه پیش هم تقریبا همین شد ...

خرداد ماه را منظورم است ...

آن موقع هم فشار همه چیز آوار شد روی سرم انگار تا اون حد که خم شده باشم زیر فشار این همه بار و حس کرده باشم زمین داره جلوم تکون می خوره !

 

شاید هم این طور نباشه ..

انرژی ام صرف این تحلیل درونی میشه و چون انرژی ام تحلیل میره ، کم میارم و نسبت به همه چی حساس تر میشم ! موشکافانه تر و خسیسانه تر می روم توی این بحث که هر چی ، چقدر داره بقیه انرژی ام رو خرج می کنه ..

این جور وقتها ( چه حالت اول یا حالت دوم ) انگار کن کودتا میشه !

زمزمه اش رو می شنیدم از قبل ترها ..

شایدم اینها خودش بی تأثیر نبود توی تحلیل رفتنم ولی بعدش فقط یه جرقه لازم بود تا کودتا تکمیل بشه و اونقدر بی جون بشم که بردارن ببرن پرتم کنن توی یه سیاه چاله !

از اینا که مار و عقرب و مورچه هم داره !

از اینجا به بعدش ، انگار کن بالغ یا حتی کودک ، زندانی شده توی سلولش و داره حوادث قلعه رو از یه دوربین مداربسته می بینه که هیچ کاری نمی تونه کرده باشه ...

ناراحته !

هم به خاطر خودش هم بخاطر وضعیت قلعه که هرج و مرج شده الانه لابد توش و بلبشویی که اون بالا درست شده  ..

که لابد همه با هم می خوان به قدرت رسیده باشن و نشسته باشن به اورنگ شاهی !

چه اونهایی که زندانی شده بودن به هر دلیلی و آزاد شدن بعد از کودتا چه اونایی که تبعید شده بودن و حالا برگشتن دوباره ...

 

اول باید موقعیت خودش رو ارزیابی کنه ..

انگار وقتی افتاده توی سیاه چاله ، سرش خورده جایی و هنوز گیج و منگه !

حالا تا گیجی اش بپره و بتونه توی اون ظلمات و تاریکی محض بلند شه و چشاش عادت کنه به تاریکی ، زمان می بره ...

شاید بتونه یه روزنه ای چیزی پیدا کنه فرار کنه .. یا از همون جا درخواست کمک کنه .. یا نوری چیزی بتابونند دوستاش و طرفداراش که حداقل روشن بشه اون سیاه چاله .. یا چه می دونم هر کاری که بشه دوباره برگرده و کودتاچی ها رو سرکوب کنه و دوباره دولتش رو تشکیل بده حتی همون حینی که والدها جمع شدن و هی کیفر خواست پشت کیفرخواست دارن صادر می کنن و مدت محکومیتش رو بیشتر !

این جور وقتها باید دولت های مشروع دیگه واسه حمایتش لابد شناسایی دوورژه اش کرده باشن ( هیچی بابا ! اسم یه جور بستنی فرض کنین باشه ! )

شاید بتونه بدون درخواست کمک هم خودش رو جمع و جور کنه و یه مفری پیدا کنه و خلاص بشه ولی اینها همه مشروط به اینه که اول تمرکز کرده باشه دیده باشه چی شد که اون تحلیل رفت و اونا قدرت گرفتن ..

مسلما ً این هم یه جایی سریده پاش که الان داره تاوانش رو میده والا اگه حواسش بود ، می فهمید و می دونست وقتی در باز بمونه ، هر کسی می تونه وارد بشه  و خسارت بار بیاره ...

 

 

چهارشنبه - 12/8/89 - دفتر - 18:49  

 

بهترم .. لازم بود این چند روز رفته باشم توی غار ...

سه شنبه دیگه هم تکلیفم رو با این دکتر عزیز معلوم می کنم ..

هاردم رو باز کردم ...

زنگ زدم مهندس ش که کارهای دفتر رو ساپورت می کنه .. بهش گفتم مال کسی است لپ تاپ و تصادف کرده اند ..

قرار شد هارد را ببرم پیشش برای بازیابی اطلاعات ...

مامی هم برگشت خانه دو سه روز بعدش ..

دیشب هم می خواست بهم پول بدهد بروم یکی دیگر بگیرم !

هه !

بهش گفتم فقط سر به سرم نذارد ! هیچی ازش نمی خوام !

لازم نیست به خاطر پول آن روی سگ من را بالا بیاورد و بعد بیاید بهم قرض داده باشد !

حماقت کردم !

قبول !

ولی دیگه بیشتر از این عزاداری هم چیزی رو عوض نمی کنه !

حوصله ی گوشی رو که ندارم و همین جورش هم خاموش بود یا سایلنت ...

لپ تاپ هم باشد شاید وقتی دیگر ..

فعلا ً نمی خوام بهش فکر هم کرده باشم ..

صبح ها کتابخانه ام ، فردا هم ارشد شاید شرکت کرده باشیم و دیگر خدا می داند بعدش چی کار می کنیم با خودمان و زندگی !  

 

/ 0 نظر / 3 بازدید