. . . – ی ه – ر و ز – د و ب ا ر ه – . . .

 

جمعه - 7/8/89 - 1:2 - خانه

 

. . . - ی ه - ر و ز - د و ب ا ر ه - . . .

 

زنگ زدم خانه تان تا گفته باشم رفته ام موزه بالاخره پیروز و حالا قراری جور کن ؛ سر فرصت دوباره برویم دیده باشیم این منشور کورش را .. که هر چی زنگ می زنم روی گوشی ات خاموش هستی ...

هق هق مادرت ولی می پیچد توی گوشم وقتی خواسته ام صدایت کرده باشد ...

تا برادرت گوشی را بگیرد از مادرت و صدایش پر بشود از بغض انگار ...

تا تسلیت بگویم و قطع کرده باشم ...

 

دست و پایم را که جمع می کنم ، حدود 11:30 است که زنگ می زنم تا شماره قطعه و ردیف را گرفته باشم از برادرت ...

می گوید که امروز پیشت بوده اند و اگر خواسته باشم ، پنج شنبه ی دیگر می توانم همراهشان شده باشم ...

 

پنج شنبه ی دیگر ؛ لابد تمام راه را سکوت کرده ایم هر سه توی ماشین بعد از سلام و احوالپرسی ... بعد که رسیده ایم به تو ، مادرت گفته بهت که مهمان داری .. تا من نشسته باشم  کنارت پشت به آفتاب ، آنقدر که عرق شره کند توی کمرم و زق بزند پاهایم همان طور که توی مدرسه می نشستیم عصرها و برنامه اجرا می کردند برامان ..

ماتم می برد به اسمت که حالا حک کرده اندش لابد روی آن سنگ لعنتی که نشسته روی سینه ی تو و سنگینی می کند روی قلب من !

مادرت گریه می کند بعدش و وقتی زلال شد چشم هایش ، قرآنش را باز می کند شروع می کند آرام ، قرآن خواندن ...

برادرت هم وقتی گلاب را می ریزد روی سنگ ؛ دست می کشد روی آن تا با دل انگشت ، پاک کرده باشد غبارش را ؛ بلند بلند فاتحه می خواند تا بغض نکرده باشد جلوی من و زده باشد به گریه .. بعد هم که به اشک نشست چشم هایش ، به بهانه ی حلواها که جا مانده ؛ می رود تا من هم نگاهم حیران مانده باشد بین آن کلمات سنگی که می خواهند القاء کرده باشند به من که دیگر نیستی .. که دیگر نخواهی بود .. که دیگر ..

بعدترش برادرت بر می گردد ؛ صدایش لابد پر می کند فاصله ها را تا از آن دورتر ها از کنار تو پشت آن نیمکت های چوبی ، باز رسیده باشم اینجا کنار تو !

وقت خداحافظی است ..

باقی گلاب را باید خالی کرده باشم روی سنگ تا دویده باشند توی شیب کلمات ...

باید سر فرصت نشسته باشم شمرده باشم از 28 تیر 89 تا پنج شنبه ی هفته بعد ، چند روز می شود که رفته باشی .. تا موقع خداحافظی بهت گفته باشم دقیقا ً 101 روز است رفته ای و حالا اینجا خوابیده ای تا لالایی های خدا را گوش کرده باشی ...

 

ترانه ی سیاوش را گذاشته ام ..

جای کلمات را نمی بینم دیگر ...

چشام پر شده از اشک ...

 

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی ...

دل تو بردی با خود به حای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه ...

می دونم می بینمت یه روز دوباره

توی دنیای که آدمک ندداره ....

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید